حقیقتا اونقدر ذهنم پر شده از تمثیل های اینچنینی مثل عنوان این پست و جز به جزئش رو دارم زندگی میکنم که زندگی کردن رو دیگه اونقدری که اکثریت با ارزش میدونن، من یکی دیگه اونقدر با ارزش نمیدونم که بخوام همه چیزو به خودمو اطرافیانم اونقدری سخت بگیرم که اذیت بشمو اذیت بشن... چون بنظرم تلاش کردن و جنگیدن هم حتی اگر از یک مقداری فراتر بره دیگه خارج از مقدار تعریف شده ای هست که ارزش قرارگیری توی زندگیمون رو داشته باشه... برای همین به شادی های کوچیک خیلی عمیق تر از قبل نگاه میکنم و به غم های بزرگ همچنان مثل قبل عمیق، چرا که اگر غمی نباشه هیچ شادی هم دیگه نیست و ذات وجودیت زندگی به پذیرش رنجی ِ که ما باید بپذیریم و به زندگی ادامه بدیم...
برچسب:
نویسنده: هستی امیری
تاريخ: يکشنبه
2 ارديبهشت
1403 ساعت: 13:24